خدا حافظ دوستان

چهارشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٧

این آخرین پست منه . فعلا نمیتوانم و وقتشو ندارم بنویسم . مادر همچنان بی حرکته .

باید  مراقبش باشم . شاید بعد ها بتوانم بنویسم . مطالب شاد و امیدوار کننده . از همه

دوستانی که برایم پیام می گذاشتند تشکر می کنم . مخصوصا بهروز و پریسای عزیز

آرزوی خوشبختی برای همه دارم بای بای



خدایا شکر

پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٧

تو خونه ما ، دو اتاق خواب کوچک داره . یکیش رو به حیاط و دیگری تاریک و بدون پنجره

روز اول که این جا امدیم مادرم اتاق تاریک را برداشت و من اتاق رو به حیاط که از اونجا

می تونستم گل های رز و شکوفه های زرد آلو رو در آن جا ببینم  . صدای جیک جیک

گنجشگ هارا بشنوم . اتاق را  با پرده آبی و نوار کاغذ دیواری ابی تزیین کردم . دوسه

سال بیماری من در اون اتاق بود . حالم که بهتر شد دلم برای مادرم سوخت . چون اون

از من بیشتر به پنجره  و هوای تازه عادت داشت . به بهانه کمی جا جایم را با مادر عوض

کردم . مادر پادرد داره ولی صبح ها همیشه با صدای اذان رادیو ازخواب بیدار می شدم

سعی می کرد ناله هاش منو بیدار نکنه

این دفعه نوبت ترزیق چهارم بود که به بیمارستان رفتم . طبق معمول برای این که مادر

را از نگرانی دربیاورم بهش زنگ زدم . اما گوشی را کسی دیگه ای برداشت و گفت که

مادر در آشپزخانه است .

یک ساعت منتظر ماندم . دیدم زنگ نزد . نگران شدم دوباره زنگ زدم . فهمیدم که مادر

صبح زود برای نماز پاشده  تا اخبار ساعت 8 را گوش داده و بعد یک دفعه حالش بهم

خورده و بردنش بیمارستان . نفهمیدم بعد از ترزیق چطور خودمو به اورژانس رساندم

باورم نمیشد . مادر دیگه نمیتونست حرف بزنه . فقط با چشمان نگرانش به من خیره

شده بود . او سکته مغزی کرده بود و نیمی از بدنش فلج است .

حالا مادر در بیمارستان است . او نمی تواند حرف بزند .  دیگر صدای ناله هایش را از

پشت در دیوار نمی شنوم .دیگر صدای تق تق واکرش منو از خواب بیدار نمی کنه

با این وضعیت درمان درکشور ما ، امیدی به بهبودیش نیست .

حالا فکر می کنم کاش همان موقع که مادر ناله می کرد ، خدارا شکر می کردم . کاش

هیچ وقت بهبودی مادر و خودم را از خدا نمی خواستم .

ایکاش...........



مرگ و شوپن

پنجشنبه ٥ دی ،۱۳۸٧

دیروز برای سومین ترزیق به بیمارستان رفتم . بیمارستان خیلی شلوغ بود . برای

پذیرش مدتی در سالن انتظار نشستم . خانواده ای آنجا نشسته بودند و انتظاری خبری

از  بیمارشان داشتند . مردجوانی باموهای بسته از پشت مشغول زدن قطعه ای از

شوپن بود . جدیدا در سالن بیمارستان یک پیانو گذاشتند !! برای آن خانواده منتظر خبر

آوردند که مریضشان فوت کرده ناراحتصدای گریه آنان با شوپن قاطی شد . مرد جوان بی

توجه به هایهوی پشت سرش مشغول زدن پیانو بود .  چند لحظه بعد یکی از بستگان

آن بیمارفوت شده برایشان شیر داغ آورد .

بالاخره من پذیرش شدم و داخل بخش رفتم . دکتر قبلا به من گفته بود که ممکنه کم

خونی داشته باشم . و شاید ناچار بشم خون بگیرم . اما آزمایش نشان داد که

هموگلوبینم مشکلی نداره . مریض جوانی را برای شیمی درمانی در کنار تخت  من

بستری کردند که خیلی نگران موهاش بود . او نمی دانست که چیزهای نگران کننده تر از

موها وجودداردناراحت حسرت راه رفتن در زیر باران . حسرت قدم زدن بدون این که نفست

بگیره!! چه حسرت هایی تو زندگی وجودداره . با اون زن کمی صحبت کردم آخه من دیگه

با تجربه شدم در امر شیمی درمانی چشمک

راستی اسکن هم کردم اما دکتر نتوانست بفهمه که چرا نفس کم میارم . البته ریه ام

آسیب  دیده امامعلوم نیست ضایعه از چی است ؟ تومور ؟ یا ضایعه براثر رادیوتراپی ؟

دوباره اسکن داد .

راستی یک خبر !!!!!دکتر به من گفت که خاطراتم در مجله علمی دانستنیهای سرطان با

استقبال روبرو شده است !!!!! خوشا به حالم .

از قالب جدید خوشتون اومد ؟



گل رز سفید

پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٧

چند وقت پیش ، تو اون سرماهای سخت  یگ گل رز تو حیاط خونه مون غنچه کرده بود

دستی بهش کشیدم و گفتم اخه عزیز من این چه وقت غنچه کردنه . یخ می زنی و

ناشگفته پرپر میشی ها .  مدتی بود که ندیده بودمش . اما دیروز دیدم همون غنچه یخ

زده  به گل رز سفید قشنگی تبدیل شده است .

گل رز خواسته بود شگفته شود و شده بود .

وقتی یک گل میتواند ، پس من هم میتوانم دوباره شگفته بشم . دوباره ازکوه بالابرم

دوباره تو دریا شنا کنم .

دیروز چند تا از شاگردان قدیمم بدیدنم آمده بودند . یکیشون که داشت نقاشی میخوند

یک تابلوی قشنگ گل نرگس کشیده بود که شاید بتونم عکسشو در این جا بیندازم .

گل نرگش شیراز .

امروز صبح برای اسکن به بیمارستان رفتم . یک خانم نسبتا مسن ولی خوشگل  اومده

بود برای اسکن . یک کلاه و شال روی کلاه که آزاده بسته بود ، گردن ظریف و گوشواره

هاشو به نمایش می گذاشت . از قیافه نگرانش فهمیدم که شیمی درمانی می شود .

وبرای همین کلاه گذاشته بود . ازش پرسیدم . درست بود . اشک تو چشماش جمع

شد. باهش خیلی حرف زدم . بیشتر نگران موهاش بود . من تنها رفته بودم . سی تی

اسکن با ترزیق مایع حاجب بود. فردا جواب میدن .

راستی شعر پریسا خیلی قشنگه . ممنونم عزیز

چشم بهروز جان . عکسمو عوض می کنم . به امید خبرهای خوب

 

دیدید ؟ البته عکسش خوب نیفتاده . خودش خیلی قشنگه

 



کو نفس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سه‌شنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٧

این روزها زیاد سرحال نیستم

نفس برای همه چیز کم میارم

برای حرف زدن

برای نوشتن

برای راه رفتن

پریسای عزیز اگر میبنی تلفنم خاموش است  برای این است که زیاد توان حرف زدن

ندارم . مرا ببخش

البته سرماخوردگی هم دارم

دلتنگ هم هستم . مثل پرنده ای هستم که پر پرواز ندارد

درقفس تن اسیر شدم

ناراحتناراحتاین گل رو گذاشتم که زیاد غمگین نشید

هدیه یک دوسته . کاش همه دوستان به یادم بودند . ناراحت

مرا ببخشید امشب خیلی غمگینم .

اگر حالم خوب بود تلافی می کنم

 

,



قلب خوشگل من

دوشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٧

هفته پیش برای  دومین ترزیق داروهای گران قیمت،  در بیمارستان آتیه  بستری

شدم . چند بار که عکس ریه گرفته بودم ، دکتر بهم گفته بود که قلبت گشاد شده

(( تعجب می کردم . چون من همیشه دلتنگ خیلی ها هستم ناراحت)) برای همین

دکتر دستور یک چک آپ و آزمایش و عکس برای قلبم داد. نوار و قلب و عکس ریه و

اکوی قلب . دکتری که اکو می کرد به من گفت  کی گفته قلبت گشاد شده ؟ قلب به

این خوشگلی داری . خودم هم به صفحه مونیتور نگاه کردم دیدم راست میگه . یک قلب

کوچولوی بسیار بسیار قشنگ اما دل شکسته . ولی دکتر شکسته هاشو نمی دید . بهرحال

هیچ مشکل قلبی نداشتم . اما ریه هام هنوز پاک نشده بود . و گرفتگی صدا و نفس

تنگی براثر همین درگیری و مبارزه ریه با سلول های مهاجم .

دکتر برای اطلاعات بیشتر یک اسکن برام نوشت که هنوز انجام ندادم .

راستی از دکتر قلب خیلی خوشم آمد . چون به زن داداشم گفته بود اصلا به خواهر

شوهرتون نمیاد سنش ........ باشه . خیلی جوونتر به نظر میاد .  جای سنمو خالی

گذاشتم که نپرسید . ساکت در بیمارستان با یک خانم آشنا شدم که معلم بود . همراه

زن برادرش آمده بود که کانسر برست داشت . شیمی درمانی پیچیده انجام می داد .

یاد خودم افتادم و ناراحتی های بعد از شیمی درمانی . همین ترزیق ساده که حالا

انجام میدم رو اشتهام اثر گذاشته . 5 کیلو وزن کم کردم . البته ناراحت نیستم . 

به اون خانم کلی از تجربه های خودم گفتم .

بیمارستان آتیه دیگه شده خانه دوم من . کلی اونجا دوست و آشنا دارم . لبخند

اما خبرهای خوب :

1-خاطرات من در مجله دانستنیهای سرطان بالاخره چاپ شد . از خود راضی

تصمیم گرفتم به  جای تحقیقات تاریخی ، رمان های تاریخی بنویسم

حتی استاد راهنمام هم از این طرح استقبال کرد . مجسم کنید داستان یک دختر جوان

در یک مقطع تاریخی هیپنوتیزم

2- تصمیم گرفتم یک کم که دردهام کمتر بشه کایت سواری یاد بگیرم

3- تصمیم گرفتم اگر دردهام کمتر شد دوچرخه سواری کنم . این هفته یکی از دوستام با

دوچرخه اومده بود خونمون یک کم با دوچرخه اش تمرین کردم . یک کم می ترسیدم

چون دکتر قلب چند بار به من گفت مواظب باش زمین نخوری ها .....وگرنه نمیتونی بلند

بشی . آخ

4- تصمیم گرفتم وقتی خوب شدم با یک کاروان راه بیفتم و برم دنیارو بگردم تنها یا بایک دوست . مژه

پس می بینید که چه آرزوهای بزرگی دارم ؟

هرشب با یاد این آرزوها به خواب میرم هر روز بایاد این آرزوها ازخواب بلند میشم .

دردهارو این طوری تحمل می کنم .

وقتی دراز می کشم خیلی آرامم . دردی ندارم . می رم تو رویا . رویاهای قشنگ

امروز سرکلاس هم یک لحظه به رویا رفتم . یکی از بچه ها کنفرانس می داد و من یک

لحظه در خیال خودم را دیدم که ..... که با سئوال بچه ها به خود آمدم . راستی پسرها

تو کلاس من کمند . برای این که کم نیارند دویا سه تا میهمان میارند سرکلاس . چشمبهشون حق میدم .چون وقتی خودم د انشجو بودم سه تا دختر تو یک کلاس

70 نفره بودیم . بیشتر میهمان ها برای بحث های آزاد تو کلاس میان . حیف که نفس کم

میارم و ناچارم مرتب آب بخورم وگرنه درس دادن برایم خیلی لذت بخشه .

از همه دوستانی که وبلاگم را دنبال می کنند ممنون . مخصوصا از پریسای گلم که با

وجود مشغله زیادش مرتب جویای حال من است . بغلماچبرای همه

دوستان .

اگرچه دلم تنگه از بعضی ها ناراحت ولی اونارم می بخشم . و هنوز دوستشون دارم بای بای

 



سلام . ببخشید که ناچار شدم عکس تومور بی انضباط را بجای عکس پروفایل بذارم چشمک

آخه نتونستم عکس را آپلود کنم . درهرحال این یک وبلاک مربوط به کانسره . فکر نکنم

ناراحت بشین .

روزهایی که برای درمان به مرکز رادیو تراپی می رفتم . متوجه شدم که بیشتر بیماران

زن هستند تعجب  و تعداد کمی مرد دچار این بیماری بودند . مرکز رادیو تراپی به علت

جلسات مکرری که برای هر بیمار گذاشته میشه ، به یک محیط صمیمی مبدل شده بود

همه تقریبا هم دیگر رو می شناختند . منشی بخش نیر یک خانم بسیار خوش برخورد و

خوشگل و خوش سروزبان بود . با همه بیماران خیلی زود ارتباط برقرار می کرد و همین

خودش باعث بالا رفتن روحیه بیماران شده بود .

اما خب صحنه های ناخوش آیندی هم دیده می شد . مردی که آمده بود پول آخرین

جلسه درمان پسرش رو بگیره . چون پسرش قبل از آخرین درمان مرده بود ناراحت

دخترای جوانی که از فرم روسری سرکردنشان و یا کلاه گیسی که زیر روسری گذاشته

بودند ، مشخص بود که دوره شیمی درمانی را گذرانده اند . برای اونا این مسئله خیلی

سخت بود .

من دومین جلسه شیمی درمانی را در آبان ماه دارم . این بار داروهای من تحت پوشش

بیمه نیست . و ترزیق شیمی درمانی هم همین طور . باخودم فکر کردم چه می شد که

این بیماری حداقل مشکل مالی نداشت ناراحت



قلب من همچنان می تپد

سه‌شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٧

سلام دوستان عزیزی که نگران سلامت من هستید . باید به اطلاع برسانم که قلب من

همچنان تپنده است . قلبی که بارها زیر پای رهگذران مدعی دوستی له شده است

همچنان می زند . روزهای سختی را گذراندم . و مطمئنا روزهای سخت تری را نیز به

دنبال خواهم داشت . بیمارس سرطان مثل بعضی از دوستان بی وفا نیست که منو تنها

بگذارند . وقتی میبیند که تنهایی .. وقتی می بیند که کسی با تونیست ... کسی

غمخوارت نیست .... خودش را به تو نشان می دهد . روزهای تنهایی در بیمارستان ،

فقط اونو میبینی که تورو رها نمی کند . وقتی به سقف خاکستری بیمارستان خیره می

شوی و اشک بی پناهی و دلتنگی در چشمانت حلقه می زند ، این بیماری همچنان

باتوست . وقتی احساس کردم که دیگر آسوده شدم ، با درد شدید پشت و گردنم ناچار

به مراجعه به یک دکتر مغز و استخوان شدم . دستور عکس بر داری و اسکن و ....... آن

روز که نتیجه را به دکتر نشان دادم ....قیافه اش اندوهناک شد .......و توهم رفت . به من

 گفت که به دکتر متخصص خودم مراجعه کنم . گویا این سلول های بد ذات در بین مهر ه

هاس هفتم و هشتم پشتم و قسمتی از ریه و گردن متاستاز کرده بود . راستش عکس

را که خودم از طریق کامپیوتر دیدم آن قدر واضح و روشن بود که میشد فهمید که چطور در

این نقطه متاستاز کرده است . میخواهید عسکو ببینید ؟

نمی دانم چرا عکس آپلود نمیشه ؟

این تومور بی ریخت وادارم کرد که دوباره رادیو ترابی و شیمی درمانی بشم .

هنوز کمی درد دارم . ولی ازش نمی ترسم .



خبر مرگ مرا چه کسی خواهد داد ؟

چهارشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٧

امروز عصر رفتم دکتر . دکتر از مسافرت برگشته بود . عکس هامو نشون دادم . قیافه اش توهم رفت

فهمیدم که ستون فقرات هم در گیر شده .  با خنده بهش گفتم که فلج که نمیشم . گفت نه ولی باید

به دکتر خودت مراجعه کنی . من پیشنهاد رادیو ترابی میدم .

اه...... مردم از بس اشعه گرفتم .

یکی از دانش آموزان قبلیم تو مطب دکتر بود . از دیدنش خوشحال شدم . مشغول بچه داری و آماده کردن

خودش برای دکترا بود .

- یادم باشه از نیلوفر هم بگم -

تو راه فکر می کردم چی کنم ؟

به مادرم بگم ؟ یا بازهم دروغ؟

ترجیح دادم راستشو بگم . خیلی ناراحت شد ولی کم کم توجیهش کردم که درهرحال این بیماری درمان

دارد . اما نگفتم که درمانش خیلی گرونه

من برای رادیو ترابی یک بار از بیمه استفاده کردم و دیگه نمیتونم این کارو بکنم

تصمیم گرفتم بیمارستان دولتی برم . اما هنوز دکترم از مسافرت نیامده .

آهان ..... داشتم در مورد نیلوفر می گفتم . شما اونو نمی شناسید . مشکلات زیادی تو زندگی داشت

حالا  تاحدودی مشکلاتش حل شده . در سیدنی زندگی می کنه . چندی پیش  به من زنگ زد .

دیشب هم ناغافل انلاین شد . صبح زود بلند شده بود . از من خواست که مدارکمو براش سند کنم تا

به یک دکتر متخصص نشان دهد .  اما من معتقدم که دکترای این جا هم خیلی خوب هستند .

ولی بازهم براش  می فرستم عکس های جدیدمو

دیگه بسه از بیماری نوشتنن . امروز یک جلسه ستاد گذاشته بود برای تقدیر از کمیته علمی . یک سکه و

کیف و کتاب مثنوی دادند . از خود راضی

هنوز بعضی ها بامن حرف نمی زنند . نمیدانم چرا

آخرین چت را یک بار خواندم . چیزی نبود که بهش بربخورد .

مهم نیست . روزی خبر مرگ منو خواهد شنید از کی ؟ نمیدانم

خیلی سخت است که نیاز داشته باشی با کسی حرف بزنی ولی اون .........قلبتو بشکنه

خیلی دلم میخواد بدونم که دنیای دیگر چه گونه است ؟ آدم هاش باهم حرف نمی زنند ؟



آی آدم ها ......

سه‌شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٧

مدتی است که درد زیادی دارم . درد در تمام بدنم .

امروز عصری رفتم دکتر .... وقت قبلی داشتم .... با درد زیاد رفتم .. همش فکر می کردم یک مسکن

قوی به من بده ...اما مطب تعطیل بود .....دکتر برای استراحت تابستانی به آنتالیا رفته بود ناراحت

به داروخانه رفتم شاید مسکنی بگیرم ....به چند داروخانه .... اما همشون نسخه می خواستند .

شده بودم علی سنتوری !!!!  بابا بی انصاف ها ......یکی  به من برسه .....

رفتم بیمارستان ....دکتر گفت فشارت بالاست .... سنمو پرسید  وقتی گفتم .... گفت اصلا  بهت نمیادتعجب

دکتر شوخی بود .... منو برد قسمت اورژانس .. به پرستار گفت که  مرفین ترزیق کند

مرفین فقط یک کم دردم را ساکت می کند .

مهم این جاست که دیگر روحم خسته است

بیماری جسمی وقتی قابل تحمل است که انگیزه قوی برای زندگی کردن داشته باشی

ومن حس می کنم که دیگه انگیزه ای ندارم ناراحت

بودن و نبودن من برای هیچ کس مهم نیست

وقتی در بیمارستان  خوابیده بودم ..فکر می کردم تگه من الان بمیرم چه کسی ناراحت میشه ؟

فقط مادرم ..... ممکنه  برادرهام هم ناراحت بشن ...... چون بعد از من مسئولیت مادر با آن هاست